+ غزل

غزل                                                        کوچه

کوچه معصوم ترین شاهد دیدار تو بود

مثل من عاشق گفتار عتش دار تو بود

رفتی از فاصله انگار نمی دانستی

-دل صد قافله ی شعر گرفتار تو بود

در ته چاه نگاهت اگر افتاد دلم

کاروان بر سر چاه آمدنش کار تو بود

آنکه از دوری او چشمه ی چشمم خشکید

بی گمان خاطری از یوسف بازار تو بود

لحظه ی خیس غزل در سر من نیست ولی

شعر بارانی ام از خاطر سرشار تو بود

مثل آن شب که اگر صبح نمی شد ،آری

گوش شب نئشه ی لالایی گفتار تو بود

 

کوچه معصوم ترین خاطره اش چشم تو بود

رفتی و کوچه ی متروکه و پندار تو بود

و من آن عابر بیچاره که شب تا سر صبح

منتظر تا غزل دیده ی بیدار تو بود

می روم کوچه بماند، و نفسهای خیال

عابری بود که دیوانه ی دیوار تو بود

عابری بود که در سینه دلی داشت در او

خاطری داشت که یک عمر نگه دار تو بود.

 

غزل                                            سخت دل تنگم

 

نمی دانی برایت سخت دل تنگم ، نمی دانی

نگاهم را چرا در حوض چشمانت نمی خوانی

چرا در حوض آبی رنگ چشمانت نمی خوانی-

-غم چشمان نمناک و دل شب گرد بارانی

تو در آن روسری آبی، شب گیسو نهان کردی

منم زندانیه آن ظلمت گیسوی پنهانی

به یادم مانده لبخند اناری ،سرخ بی پایان

به یادم مانده لبهای تو وقتی گفت می مانی

رها در شهر تاریک سیاه زلفهایت، من

چه دل انگیز آغازی و بد فرجام پایانی

در این یلدای بی پایان کجایی راه گم کردم

تو یی فانوس اقیانوس و من شبهای بارانی

بیا سیب لبانت را به دست بوسه قسمت کن

زلیخای دل ما را تعارف کن به مهمانی

ترنج و دست ارزانی آن لبهای شیرینت

تو ای یوسف چرا اینگونه از چشمم پشیمانی ؟

 


پشیمانی ؟ نمی دانم ، گمانم سخت دل تنگی

و من هم مثل تو دلتنگ دلتنگم ،نمی دانی

 

 

 

روزگار

تیک تیک ساعت

گذر روزهای بارانی چشمهایم را می شمارد

چک چک اشک از چشمها

عبور آرزوهای کودکی ام را به نظاره نشسته است

شر شر آب از ناودان

بغض روزهای سرد آسمان را می ترکاند

....

و تلق تلق عصا های آهنی من

فریاد بودن خاموشم را ...

گوش کن به تیک تیک و چک چک و شر شر

اما دل بده تلق تلق آواز گون عصاهای آهنی ام

 

طرحی برای پائیز

پائیز شاخه های انار حیاط کوچکم را بوسید

برگها باریدند

من ولی خواستم ببوسمت

باریدم ...!

 

 

 

 

غزل                                                             بازگشت

 

قلبم به رنگ سفره های نان خالی است

اینجا پر از نیرنگهای احتمال است

لبهای تاول خورده ام بی بوسه بوسید

پوسیدنم فرجام لبخند سفالی است

 گفتم به کولی خواب دیدم پشت ابری-

-عکس گلی در سینه ماهی هلالی است

فنجان چشمان قشنگ قهوه ای گفت :

او می رود ...! کولی زیبا این چه فالی است ؟

من زنده ام تنها به یاد آن شب و شعر-

-میریزد از چشمان قلبم ،چند سالی است

پیدا نکردم زندگی را در نگاهش

گفتم برای زندگانی بد مجالی است

برگشتم از شهری که در من درد می ریخت

جا پای درد چکمه های عشق خالی است

عشقی که ... نه تنها دروغ ساده ی او

افسوس که لبخند ها هم لا ابالی است

برگشتم و دیدم بهشت زندگانی

در دست مادر لای تار و پود قالی است

 

 

 

نویسنده : بشیر جاویدی ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۸/۱٥


+  

کل ميزنند برسرخاتون قصه هام

ديدی نداشت قصه ی لبخند من دوام

حالا به دستهای سفر شاپرک نشست

دست لطيف ابری خاتون قصه هام

انجا لباسهای حنايی نشسته است

اينجا عزای پنجره های پراز سلام

انگار اجل به طرح جديدی رسيده است

جان ميرسد به لب افسوس ناتمام

بر سر کشيده ماه لحاف سياه ابر

او ديده بود وعده ی مهتاب پشت بام

او ديده بود اشک من افتاد توی حوض

تکرار من ...وکيل..شما را ...به اسم و نام

در آتش جهنم سيبی نچيده ام

آيا کسی به سوی خدا می برد پيام؟

اين درد را خدا نکند قسمت شما!

کل می زنند بر سر خاتون قصه هام ......!

 

نویسنده : بشیر جاویدی ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/۱٧
تگ ها:


+ تنهايی

  • کی مياد  اسير  تار  ننه  عنکبوت مرده 
  •    
  •  

  • کی ميشه سازی برای اين همه سکوت مرده

  • يا کدوم ماهی قرمز توی اقيانوس وحشی

  • ميمونه تو تور پاره بدون شوق تلاشی********

نویسنده : بشیر جاویدی ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱٠/۱٠
تگ ها:


+  

جهنم سيب

نویسنده : بشیر جاویدی ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٢
تگ ها:


+  

           ببين به زير پايت شکسته ياس بانو
              نشسته  پيش  پای  تو التماس  بانو
             نگو دروغ گفتند به من دو چشمهايت
         درآن غروب غمگين در آن تماس بانو
نویسنده : بشیر جاویدی ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٠
تگ ها:


+ دها تی

گفتی کجايی استی و گفتم دهاتی ام

با آب و خاک رنگ علفهاش قاطی ام

از کوچه های تنگ گلی ،آسمان صاف

از عطر سبز گندم سبز فلاتی ام

با يک دل اتو زده از التهاب رنج

در بهترين فضای قشنگ حياتيم

ای نازنين ترين نشنيدی که گفتمت

از چاههای خشکم و درد قناتيم

با خنده های تازه ای از بوسه های نو

گفتی که عاشق تو نگاه دهاتيم

نویسنده : بشیر جاویدی ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٠
تگ ها:


+  

سلام

نویسنده : بشیر جاویدی ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٩
تگ ها: